رو به زوالم رو به تباهی
رو به زوالم رو به تباهی
رو به سیاهی رو به هیچ...
در این تاریکی ذهنم هیچ چیز ِ تقدیم شدنی ندارم...هیچ
من خواهم مُرد
گذشته نا پاکم را محو میکنم
و مینوشم شراب ِ ناب ِ اجبار را
وهضم میکنم انتظار این تقدیر را
من خواهم مُرد...
پا هایم لرزان ست...
حس میکنم نرمی زمین را به سقوط...
حس می کنم باد ِ شدیدی به چهره ام...
و گیسووانم به رقص افتاده ست...
دستهایم حال ِ خود ندارد و پاهایم سُست...
من سقوط کرده ام
..........................
xaviandbaran
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۷ ساعت 22:38 توسط باران
|
این وبلاگ برای باور توازمنه منی که می خوام باسکوتم فریاد کنم که توبعدخدا تنهاامیدمن هستی!