من نگویم ،که بدرددل من گوش کنید  

بهترآنست که این قصه فراموش کنید

عاشقان را بگذارید بنالند همه   

مصلحت نیست ،که این زمزمه خاموش کنید

دارم یواش یواش ازخاطرت میرم این حس روعقلم میگه امادلم هنوزباورش نمیشه ، گاهی ازچشمهام یاری میخوادواسه گریه که شایدبااشک آروم بشه گاهی وقتی هوای نبودنت سنگین سنگین ترمیشه بغض گلوم میترکه تاشایدبشه نفس کشیدنمیدونم توهم این حال منوتجربه کردی یانه اماهرچی که هست برای آدم عاشق یه لذت خواری به چشم دیده نشدن امااگه عاشق نباشی برات حسم غریبه است انتظارباورتوبرام مثل امیدمثل دوباره باتوتاابدبودن کاش هرجاکه باشی فقط خنده هدیه توباشه ازخدا........................................

خون دلم بودنصیبم ،بسرتربت من

لاله افشان بطرب آمده می نوش کنید

بعدمن ،سوگ مگیرید،نیرزدبخدا

بهرهرزردرخی، خویش سیه پوش کنید

غیرغم داروندارم بجهان چیست مگر؟

رشک کمتربمن، هستی بردوش کنید

خط بطلان بسرنامه هستی بکشید

پاره این لوح سبک پایه مخدوش کنید

سخن سوختگان طرح جنون میریزد

عاقلان ، گفته عشاق فراموش کنید

xaviandbaran