خاطرات عمر رفـته، در نظرگاهـم نـشسته
در سـپـهر لاجـوردی، آتـش آهـم نـشسته
ای خدای بی‌نـصیبان طاقتم ده، طاقتم ده
قـبـله‌گـاه مـا غریـبان طاقتم ده، طاقتم ده

ساغرم شکست ای ساقی، رفته ‌ام زدست ای ساقی

درمیان طوفان برموج غم نشسته منم، در زورق شکسته منم، ای نا خدای عالم
تا نام من رقم زده ‌شد، یکباره مُهـر غم زده ‌شد، بر سرنوشت آدم
ساغرم شکست ای ساقی، رفته ‌ام زدست ای ساقی
تـو تشنـه‌ کـامـم کُـشـتی، در سـراب نـاکـامـیـها، ای بـلای نـافرجامیها
نبـرده لب برجامی، می‌کِشم به‌ دوش ازحسرت، بار مستی و بدنامیها
حکایت از چه‌ کنم، شکایت از که ‌کنم
که خود به دست خود آتش، بر دل خون شده ی نگران زده ‌ام

باخودم هرثانیه تکرارمیکنم میرسه روزی که کنارت باشم یانه روبه روت وایسم بانگاهی که به نگاهت گره زدم بااشکم انتقام تموم این فاصله روازت بگیرم ای خدااونقددارم میسوزم که بیشترازهمه این لحظه آتیشم میزنه که تنهای هم به حال منودلم میخنده به زمین خوردن منودلم امامنم بهش نشون میدم که توهستی فقط گذاشتی که آروم آروم ازاین دنیای که اومدنش بدون نظربودرفتنش بی نظرنباشه گذاشتی تاحسابی لح بشم زیربار خاطرات حتی خاطراتی که باخودت داشتم ای خداازم دلگیرنشوآخه دارم میسوزم وای خدای بی نصیبان طاقتم ده ....



xaviandbaran