اینجام کنارزمان کنارخاطرات کنارهمیشه لابه به گذرزمان کنارتمام زخم های بی مرحم خودم اینجام به خیالم صبورصبوربی هیچ گلایه کنارشب نشسته ام وبازباستاره هاهم کلام خیال شدم اماتلخ تکراراین حکایت تکرارعادت تکرارسلام اجباری تکرارعذاب شنیدن واقعیت اززبون توهنوزم صدات توی سرم وتکرارش نابودم میکنه داغونم میکنه ودوباره تصویراینکه احساس میکنی همه چی سرجاش اماتوسرجات نیستی وتامیخواهی برگردی جایگاهتوپیداکنی طعم بودنت روحس کنی تانگاه میکنی میبینی که هیچی سرجایش نیست توسرجاتی وتازه میشه حکایت تسلسل اینکه اول مرغ بودیاتخم مرغ واینگونه پای فلسفه هم به دنیای غمگینت بازمیشه وهمه چیزاینقدساده سخت میشه که باورنمیکنی !

باورت بشه یانه احساس منودرگیراین کردی که اینجاکه هستم توی دلت واقعاهستم یافقط یه عادتم یه تکراروتابرسم به باورت هنوزخیلی راه مونده که نرفتم شایدهم اشتباه رفتم شایدبایدبرگردم به عقب شایدچیزی ازسردی امروزنگاهت توی گذشته لای خاطرات شناختن تجربه توجاگذاشتم که لفظ تلخ تواینقدسخت آتیشم میزنه شایدبایدبرگردم !

xavi&baran