دست به قلم شدم امانمیدونم برای کی مینویسم هرچی که هست این مهم که دارم مینویسم برای باورتوتوکه میگم خندم میگیره چون توحتی وقت هم نمیزاری بخونی یابانگاهت این وب رو منورکنی .ای دادروزهاازپس روزهاگذشت ومن توی هرلحظه ازاین انتظارفریادشدم اماگوش هیچ کس نشنیدبابادهم سفره شدم تاشایدفریادمنوبه دوش بکشه وبرسه به گوش توکه چقدبی تواین لحظه هاسختن بی تواینجاگذرهرثانیه ساعتی وگذرهرساعتی قرنی به حساب میادیاداین بیتهاکه فرستادی بخیرهنوزم آرومم میکنن.

چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم

به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمي خواهم

همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير

چنين شد حاصل عمرم...که جز مرگم نمي خواهم

 

xaviandbaran