ای ساکن «شهرجدایی!»

فرسوده ام - فرسوده ی تو

ازخستگی درچهرهام صدهانشان است

دل،« پیر»واندوهم« جوان» است

شرح غم من بی حساب است

اندوه تلخم،بیکرانست

غمگینم ،امادردلم نورامیدست

می خندم اماگریه ام دردل نهانست.

وقتی که می پیچدصدایم دردل سیم

دورازنگاهت تاتوراغمگین نسازم

دل ،گریداماحرف شادی برزبانست.

ای ساکن «شهرجدایی! »

می بینم ازدور

تاخاطرم آسوده باشد

دررشته ی سیم

می خندی، اماگریه ها درخویش داری

برلب «بهار»ودردلت طرح «خزان» است

می نالی، امابرلبت حرف نشاط است

می خندی، اماگریه ات دردل نهانست.

ای مانده دریاد!

ای خسته ازدرد!

ماوتوازانی بی قراری ناگزیریم

آخرچه بایدکرداین دردزمان است

ای ساکن «شهرجدایی! »

آخرچه بایدکرد ؟

این دردزمان است........

 

xaviandbaran