توچه دانی به من چه میگذرد؟
توچه دانی به من چه میگذرد؟
که چنین روزوشب زمن دوری
من سزااوار مهربانی تو
نیستم ،جان من ،تومعذوری
توچه دانی که آه حسرت من
چه روانسوز آتشی شده است ؟
توچه دانی که شعله این آه
چه شررهای سرکشی شده است ؟
توچه دانی چوگریم ازغم تو
بندبند تنم ،چه سان لرزد؟
توچه دانی جومیبرم نامت
پیش چشم من این جهان لرزد
توچه دانی چگونه می نالم ؟
ناله این نیست شیون است ای دوست
شیون روح داغدیده من
برمزاردل من است ای دوست
توچه دانی ،چوگاه میگوئی
که ترابیش ازاین ،نخواهم خواست
درسرمن چه شور و غوغائی
در دل من آتشی برپاست
توچه دانی که بی خبرماندن
زعزیزان چه عاقبت سوزاست؟
توچه دانی بچشم مهجوران
سالها،کمترازشب وروزاست
توچه دانی که عمربی فرجام
این نفس چون گذشت ،بامانیست
گرشدی مهربان، همین دم شو
کانچه امروزهست فردانیست
............
xaviandbaran
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۱۲/۰۵ ساعت 12:20 توسط باران
|
این وبلاگ برای باور توازمنه منی که می خوام باسکوتم فریاد کنم که توبعدخدا تنهاامیدمن هستی!