به کی بگم؟
سلام خداجون دلم ازت گرفته آخه این روزداری برام اززمین وزمونت میباری برام. دیگه بریدم آخه نمیدونم به چه حکمی منوآفریدی توکه میگی مامختاریم امانه اومدنمون دست خودمون نه رفتنمون پس به چه عدالتی دم ازمختاربودن مامیزنی ای خدادلم داره آتیش میگره میدونم منوبه خاطراین حرف هاماخذه نمیکنی امادارم میسوزم اگه به تونگم به کی بگم درد دارم؟ به کی بگم
اشکم چکدهرنیمشب
برصفحه ای قرآن من
گویی که آتش می زند
هرشعله اش برجان من
قرآن مگو،دریاست این
دریای ناپیداست این
تا جاودان ،برجاست این
هرواژه اش برهانِ من
از دولتِ هر آیه یی
بینم ز رحمت سایه یی
هردم پناهم می دهد
از آتش پنهانِ من
هرجمله ،لرزاند مرا
وزشوق، گریاند مرا
لطف خدا، خواند مرا
صدوای، ازحرمانِ من
هرسوره اش دارالشّفا
در نور آن عطر صفا
بر درد ناپیدا بود
قرآن من، درمان من
ازحق ندا آیدکه : هان!
ای بنده ی آلوده جان !
آخر چرا پیچیده ای
سرازخط فرمان من؟
چون مرغکان خانگی
غمگینی ازبی دانگی
بینانیی تاروزوشب
گسترده بینی خوان من
گوید :چرا تردامنی؟
راه مخالف می زنی ؟
من باتوام ، توازمنی
توجان من ، جانان من
گاهی برآید این صلا :
روزی به من گفتی :بلی
اکنون چه کوشی بی سبب
تا بشکنی پیمان من ؟
دعویّ معبودی مکن
آهنگ نابودی مکن
ای بنده! نمرودی مکن
پروا کن ازتوفان من
من جنّتم ،آتش تویی
من رحمتم ،سرکش تویی
خود را چرا افکنده ای
درشعله ی عصیان من؟
ازقرب ما دوری مکن
وز یار ، مهجوری مکن
درگلشن رحمت درآ
ای بلبل بستان من!
دلخستگان رایاورم
لب تشنگان را کوثرم
از تو ،به تو عاشق ترم
من آنِ تو ،تو آنِ من
ازگِل به دل پرداختم
تا ازتو «آدم» ساختم
«شیطان»مشو،بیرون مرو
از حلقه ی عرفان من
گاهی برآید این صدا:
رحمان نسوزاند تو را
خود آتشی ، اما بیا
در رحمت باران من
نام مرا آواز کن
روح منی ،اعجازکن
خاکی مشو، پروازکن
بالاتر از کیهان من
درسینه ی «سینا»بیا
تنها مشو با ما بیا
ای قطره در دریا بیا
تاخودشوی عُمّانِ من
راز مرا،محرم تویی
مقصودم از عالم تویی
حوّا تویی ، آدم تویی
برگرد در رضوان من
زین آبه هاگریان شوم
دراشک خود پنهان شوم
نالم زغفلت ها بسی
«غفلت» بود زندان من
دردل ،بسی زاری کنم
وز خویش ،بیزاری کنم
زیرا نباشد در جهان
جزمن ،کسی شیطان من
غافل شدم درزندگی
می گریم ازشرمندگی
یک دم نکردم بندگی
فریادازنسیان من
هر آیه ،افروزد مرا
شرمندگی سوزد مرا
ناگه گریزان می شود
کفر من از ایمان من
زین «سوره ها» افروختم
آتش گرفتم ، سوختم
لب را ز حیرت دوختم
تانشنوی افغان من.
xaviandbaran
این وبلاگ برای باور توازمنه منی که می خوام باسکوتم فریاد کنم که توبعدخدا تنهاامیدمن هستی!