!منو تو تا ابد!؟

برای باور تو

سلام .....

سلام گفتم شروع یه عهدبی بهونه است پس سلام

اماپس هرسلامی یه خداحافظی هست که من ازروزاول سلام کردنت نگفتم خداحافظ بلکه گفتم خدانگهدارکه شایدیادت باشه هرجاباشی کنارهرکی هرچی بدونی که منوتوروبه آغوش سپردم که بیشترازمن مواظب توهست اینوگفتم تابگم دارم چراغ این کلبه رواین وب روخاموش میکنم شایدیه روزی بیام ودوباره روشنش کنم امابرای باورتووهمه نگاهای که اینجارومیخونن وکمی شایدکمی خسته گی ازنگاهشون دوربشه شایدنگاهشون بشکنه وبااشک صفحه منوببین من برای همه نگاهاروزنه ای گذاشتم فقط کافی که باچشم سراینجانباشن وفقط ثانیه باچشم دل به این کلبه بیان ممنون ازحضورشماوهمراهی تمام لینک های که پیوندکردم برای همتون آرزوی بهترین هارودارم باران همیشه هست فقط کافی بدون چترزیربارون قدم بزنی تامنوعاشقانه حس کنی برای باورتومنوتوتاابد......

 

 

xaviandbaran

نوشته شده در شنبه 1391/10/23ساعت 21:11 توسط باران|

سکوت کردم که باورکنی نه اینکه منومحکوم به فراموشی کنی ..

چقدسخت قضاوت کرد زمان بین مامن همه چی روبانشانه هاش به یادداشتم ونگه داشتم ولی به برای اینکه به رخ بکشم فراموشی توروبرای اینکه به خودم وعشق ثابت کنم که بدست آوردن توهدف من ودلم نبود مابه خوشحالی توخوشحال بودیم اماافسوس که قضاوت تو همه خاطرات منوبه مرزنابودی کشیدخداجون بریدم دیگه صبرنکن دیگه صبورنباش بیادیگه بریدم..................

xaviandbaran

نوشته شده در سه شنبه 1391/10/05ساعت 1:2 توسط باران|

چقدسخت شدلحظه ای که حجاب هاکناررفت تنهاشدم کناراحساسم توی دادگاه منطق توبه چه جرمی محکوم شدم ؟ باورم نیست اینجاکه هستم خیال یاحقیقت محض شایدهم خوابی که کابوس . دارم حرف می زنم اماانگارکسی صدای منو نمیشنوه توداری دورمیشی یامن گم شدم این تونیستی این قدسخت شدن به تونمیاداین منم آره چقدآشناست رفتارت چون درست شبیه رفتار منه انگار تقارن بسته لفظ من بانگاه سرد تو!دارم میرم اما هنوز نمیدونم آخرش کجاست و مقصدم کجاست تنها چیزی که میدونم اینکه تو کنارم نیستی چقد سردم چقد راه مونده تا تو تا رسیدن به اوج دل تونکنه راه رو اشتباه رفتم که هرچی می دوم نمیرسم ، حتی زمان هم بامن غریبه شده دارم زیر این همه سختی لح میشم وباز هم از چشمانم کمک میخوام چقد به نگاهم بدهکارم به جای دیدن خنده تومحکوم شده که فقط سکوت توروتاب بیاره !من توی بازی تکراری گل یاپوچ روزگار دست پوچ پوچ پوچ نسیبم شد..........................

 

 

xaviandbaran

نوشته شده در چهارشنبه 1391/09/01ساعت 19:35 توسط باران|

رو به زوالم  رو به تباهی

رو به سیاهی  رو به هیچ...

در این تاریکی ذهنم هیچ چیز ِ تقدیم شدنی ندارم...هیچ

من خواهم مُرد

گذشته نا پاکم را محو میکنم

و مینوشم شراب ِ ناب ِ اجبار را

وهضم میکنم انتظار این تقدیر را

من خواهم مُرد...

پا هایم لرزان ست...

حس میکنم نرمی زمین را به سقوط...

حس می کنم باد ِ شدیدی به چهره ام...

و گیسووانم به رقص افتاده ست...

دستهایم حال ِ خود ندارد و پاهایم سُست...

من سقوط کرده ام

..........................

 

 

xaviandbaran

نوشته شده در یکشنبه 1391/08/07ساعت 22:38 توسط باران|

سلام شروع یه عهدبی بهونه است پس سلام

سلام عشقم تولدت مبارک

همیشه سربلندباشی وموفق

یادت پارسال این وب روتقدیم توکردم وامسال

باتموم یادهاودوستانم دوباره تقدیم توباشه

امیدوارم منوببخشی

xaviandbaran!


نوشته شده در پنجشنبه 1391/07/27ساعت 10:27 توسط باران|

سلام خداجون آره دیگه کم کم دارم میشمارم روزی هاروکه برسم به یک سالگی وبم یعنی وبمون خدایاتوخودت بهترمیدونی که باچه عشقی شروع کردم وقرارنیست تموم کنم یادت گفتم خدایایاعلی یعنی هرچی مانع باشه بازم میام اینجاتابگم منوتوتاابدیه خیال نیست حداقل برای من نیست خدایاهمین که توباورکنی سکوتم برای اثبات دیگه هیچ نیازی به صداندارم آخه تومیدونی به جزتوهیچ کسی دلش نمیخوادباصدایی من همراه بشه خدایااگه میگم تنهام یه وقت دل گیرنشی ازبارونت میدونم میدونی که توی این عالم خاکی چقدتنهاام خدایاهرکی به وب یابهتربگم وبمون سرزدتوی این یکسال خودت هرچی براش صلاح دیدی مقدرکن ازهمه ی دوستام که همراهم بودن وباجمله های خوبشون منوآروم کردن ممنونم وفقط بدونن که منوتوتاابدیه خیال نیست شایدکم رنگ بشم اماهمیشه هستم کنارشماباسکوت!

اشکایی که بی هوا روگونه هام میریزه
ابری که از همه خاطره هات لبریزه
دلی که میخواد بمونه تنی که باید بره
حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره
بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده
بیخیال قلبی که این همه تنها مونده
آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه
واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه
مثه تنهایی میمونه با تو همسفر شدن
توی شهر عاشقی بیخودی در به در شدن
حال و روزمو ببین تا که نگی تنها رفت
اهل عشق و عاشقی نبود و بی پروا رفت
بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده
بیخیال قلبی که این همه تنها مونده
آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه
واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه
 
baran not alone with u
i love u xavi
u in my heart for ever
no bady liake u for me

xaviandbaran

 

نوشته شده در شنبه 1391/07/22ساعت 22:35 توسط باران|

وای باورت میشه دیگه هربارکه میخوام توی آینه به خودم نگاه کنم توی عمق چشمهام تصویرتوتداعی میشه ویادخاطرات لرزه به نگاهم میندازه ویادم میره که کجای زمان ایستادم وچندساعت کنارآینه به خودم که نه به نگاه تونگاه کردم ،دلم خیلی تنگ شده شایدباورت بشه چون حسم میگه توهم مثل من دل تنگ منی ای خداخیلی دلم تنگ کاش به یادم باشه !!!!!!!

 

 

xaviandbaran

نوشته شده در جمعه 1391/07/14ساعت 12:15 توسط باران|

یادم که یه روزی تو میگفتی هنوز عاشقتم دیونتم حالامیگی ازت دیگه خسته شدم کم میارم دردم باکی بگم اگه دلخورم ازتومیخوام بدونی عمرمنی عشق منی میمرم حالاکه داری میری که من تنهابشم دردم باکی بگم به جون دوتامون ازت دلخورم میدونه خدامون ازت دلخورم باچشمام میگفتم نبایدبری واسه گریه هامون ازت دلخورم خیال کردی آسون تنهاشدن ببین التماس توچشمهای من خیال کردی من دل ازت میبرم واسه اینه میگم ازت دلخورم میخوام ازته دل دیگه  گریه کنم دادبزنم آخه عاشقتم  میخوام هرجوری ببینم تورو باز زول بزنم توی چشم تویه کم دست بگیرم که یادت بیارم قولمون حرفمون بمونیم پیش هم آخه خسته شدم بازدوباره دلخورم ازتویه کم به جون دوتامون ازت دلخورم میدونه خدامون ازت دلخورم باچشمام میگفتم نبایدبری واسه گریه هامون ازت دلخورم خیال کردی آسون تنهاشدن ببین التماس توچشمهای من.....................................................................

سلام آره ازت دلخورم امامیدونم که برمیگردی ودلم میخواداون روزهم مثل الان قوی باشی وبادیدن من شوکه نشی چون میون من تاتوفاصله خیلی بی رحم ترشد بامن ونگاه من بی مهری کرد امروزخیلی منتظرت بودم امابازاین غرورتوبودکه به عشق من خندیدوتوروغافل کردوتوروباچشمهای بازبه خواب بردکه بیدارکردنت ازاین خواب غفلت خیلی سخت وشایدبایدمنتظریه معجزه بود........................................

 

xaviandbaran

نوشته شده در جمعه 1391/07/07ساعت 18:3 توسط باران|

من نگویم ،که بدرددل من گوش کنید  

بهترآنست که این قصه فراموش کنید

عاشقان را بگذارید بنالند همه   

مصلحت نیست ،که این زمزمه خاموش کنید

دارم یواش یواش ازخاطرت میرم این حس روعقلم میگه امادلم هنوزباورش نمیشه ، گاهی ازچشمهام یاری میخوادواسه گریه که شایدبااشک آروم بشه گاهی وقتی هوای نبودنت سنگین سنگین ترمیشه بغض گلوم میترکه تاشایدبشه نفس کشیدنمیدونم توهم این حال منوتجربه کردی یانه اماهرچی که هست برای آدم عاشق یه لذت خواری به چشم دیده نشدن امااگه عاشق نباشی برات حسم غریبه است انتظارباورتوبرام مثل امیدمثل دوباره باتوتاابدبودن کاش هرجاکه باشی فقط خنده هدیه توباشه ازخدا........................................

خون دلم بودنصیبم ،بسرتربت من

لاله افشان بطرب آمده می نوش کنید

بعدمن ،سوگ مگیرید،نیرزدبخدا

بهرهرزردرخی، خویش سیه پوش کنید

غیرغم داروندارم بجهان چیست مگر؟

رشک کمتربمن، هستی بردوش کنید

خط بطلان بسرنامه هستی بکشید

پاره این لوح سبک پایه مخدوش کنید

سخن سوختگان طرح جنون میریزد

عاقلان ، گفته عشاق فراموش کنید

xaviandbaran

نوشته شده در جمعه 1391/06/24ساعت 11:58 توسط باران|

گاهی چنان به تنهای خاطراتم نفوذ میکنی که یادم می رودتویک خیالی هستی که هرگزبه تونمیرسم ............................................

شاید خیلی دیره باشه بگم اما دلم میخواد داد بزنم بی ترس شنیده شدن داد بزنم و بگم که بی تو تنهایه تنهاام!

بیا برگرد برای توجمله تکرای اما برای من امیدی بی پایان که توتنهایی آغوش گرفتمش که برمیگردی............................................ 

xaviandbaran

نوشته شده در جمعه 1391/06/17ساعت 11:54 توسط باران|

سلام خدای خوبم 

گاهی حس میکنم توگذاشتن مهره هات اشتباه کردی امابعدباخودم میگم بایدکنارنبایدکه معنی میده وفاکناربی وفایی که معنی میده مثل گرم کنارسرد،شب کنارروزخدایابه عشاقت صبوری بده انقدکه وقتی نگاهشون به نگاهمون گره خورد زبونشون چرخید گفتن برویا نمیخوام کمرعشاقت نشکنه نمیدونم خدایاتوهم که عاشق مایی ومابی وفاتوهم میشکنی یاصبوری میکنی؟مهربون نشدم شایدبلدنیستم شایدیادم ندادی که وقتی میشکنم ودوباربلندمیشم فقط به توروکنم خسته نیستم اماگیج شدم حس های بامنه که داره دیونه ام میکنه داره نابودم میکنه هیچ وقت دلم نمیخواست ایمانم سست بشه چون یقین داشتم ودارم که برمیگرده امایه بزرگی میگه منتظربودن حماقت محض به مثل اینکه روی صندلی داروایسادی نه میتونی بیای پایین نه میتونی خودت خلاص کنی  امامن بهت میگم که خودت خلاص کن ودوباره زاده شوقوی محکم مبارزه کن تردیددارم کاش بشه به عقب برگشت یابه سرعت نوربه آینده رفت تاسلام آغازرونتیجه اش روببینی!خدایاکجای نزدیک ترازر گ گردن به ماوایسادی نگاه میکنی دیگه سکوت نکن بیابهم کمک کن کمکم کن خدا!!!!!!!!

 

 یامبسمایحاکی درجامن اللالی  **** یارب چه درخورآمدگردش خط هلالی

حالی خیال وصلت خوش میدهدفرببم **** تاخودچه نقش بازداین صورت خیالی

دل رفت ودیده خون شدتن خست وجان برون شد  **** فی العشق معجبات یاتین بالتوالی

می ده که گرچه گشتم نامه سیاه عالم   ****  نومیدکی توان بودازلطف لایزالی

ساقی بیارجامی وزخلوتم برون کن  ****  تادربدربگردم قلاش ولاابالی

ازچارچیزمگذرگرعاقلی وزیرک  **** امن وشراب بی غش معشوق وجای خالی

دلبربه عشق بازی خونم حالال دانست    **** فتوی فقیه چونست ای زمره موالی

چون نیست نقش دوران درهیچ حال ثابت **** حافظ مکن شکایت تامی خودریم حالی

 

 

xaviandbaran

نوشته شده در چهارشنبه 1391/06/08ساعت 13:45 توسط باران|

میگی منونمیخواهی باشه حرفی نیست این حق توکه منونخواهی اماحق نداری به من هم بگی که فراموشت کنم وعاشقت نباشم من ازحقم نمیگذرم حتی اگه تنهاترازازتنهای باتوبودن هم بشم بازتورورهانمیکنم وتوهی توحق نداری برای من تصمیم بگیری توچه میدونی ازدلی که برات میسوزه امامثل اینکه حتی تب این سوختن هم برات مهم نیست شاکی ازتونیستم توحق داری که منونخواهی توحق داری........................... 

می‌آید ها.........

شب و روزت همه بیدار

که آید شاید،

کور شد دیده بر این

کوره ره شاید ها.

شاید ای دل

که مسیحا نفست

آمد و رفت،

باختی هستی خود

بر سر می‌آید ها....

 

 

xaviandbaran

نوشته شده در پنجشنبه 1391/06/02ساعت 23:1 توسط باران|

گفتی یامن شنیدم نمیدونم امادقیق بخوام بگم اینکه گفتی تاآخرش باهتم پرسیدم آخرش کجاست توسکوت کردی اماحالامیفهمم آخرش اینجاست اینجای که دلم تنهاست به یادتوداره به دقایق التماس میکنه که فقط یه لحظه به عقب برگرده وبشه اون لحظه که پرسیدم تاکجابامنی بامنی که تنهاام پراززخم بی مرحم وتوشنیدی فقط شنیدی ای کاش گوش میدادی یانه کاش من میدونستم که اهل عاشقی نیستم به خودم میگم قوی باش اگه سیلی محکمی خورده صورتت از سخره علقت واسه اینکه گم نشی  این باشه یه نشونه که اگه برگشت راحت بشه پیدابشی دلم شکسته خدایااما تو کمکم کن تاهمیشه فقط به عشق تو..............................................

دیگه گرگه امون نمیده تابنویسم واسه دلم گرگه میکنن این چشمهاامامن میگم گرگه نکنیدتاوقت برگشتنش اشک ذوقی باشه اشک های بی پناه من روی گونه های سرخ ازسیلی سخت تنهای نبارباران پاشوبه قامت خمیده خودت فکرنکن توهنوزم میتونی منتظرباشی........................

 منو تو تاابد یعنی انتظار!

xaviandbaran

نوشته شده در سه شنبه 1391/05/24ساعت 1:33 توسط باران|

سلام خداجون میگن امشب شب ببخشش من که خودت میدونی همه دنیاتوبخشیدم اماازدونفرهنوزدلم صاف نمیشه آره ازآدم وحوات هرشب به این امیدم که یه روزی یه جای این جواب این همه سختی کشیدن ماروبدن امامیدونم که مثل یه افسانه است افسوس که دلم صاف نمیشه اماشاکرم که عاشقم کردی عاشق کسی که حتی ..............................................

آخه خداجون ببخش ماروهمه مارو!!

xaviandbaran

نوشته شده در سه شنبه 1391/05/17ساعت 19:39 توسط باران|


خاطرات عمر رفـته، در نظرگاهـم نـشسته
در سـپـهر لاجـوردی، آتـش آهـم نـشسته
ای خدای بی‌نـصیبان طاقتم ده، طاقتم ده
قـبـله‌گـاه مـا غریـبان طاقتم ده، طاقتم ده

ساغرم شکست ای ساقی، رفته ‌ام زدست ای ساقی

درمیان طوفان برموج غم نشسته منم، در زورق شکسته منم، ای نا خدای عالم
تا نام من رقم زده ‌شد، یکباره مُهـر غم زده ‌شد، بر سرنوشت آدم
ساغرم شکست ای ساقی، رفته ‌ام زدست ای ساقی
تـو تشنـه‌ کـامـم کُـشـتی، در سـراب نـاکـامـیـها، ای بـلای نـافرجامیها
نبـرده لب برجامی، می‌کِشم به‌ دوش ازحسرت، بار مستی و بدنامیها
حکایت از چه‌ کنم، شکایت از که ‌کنم
که خود به دست خود آتش، بر دل خون شده ی نگران زده ‌ام

باخودم هرثانیه تکرارمیکنم میرسه روزی که کنارت باشم یانه روبه روت وایسم بانگاهی که به نگاهت گره زدم بااشکم انتقام تموم این فاصله روازت بگیرم ای خدااونقددارم میسوزم که بیشترازهمه این لحظه آتیشم میزنه که تنهای هم به حال منودلم میخنده به زمین خوردن منودلم امامنم بهش نشون میدم که توهستی فقط گذاشتی که آروم آروم ازاین دنیای که اومدنش بدون نظربودرفتنش بی نظرنباشه گذاشتی تاحسابی لح بشم زیربار خاطرات حتی خاطراتی که باخودت داشتم ای خداازم دلگیرنشوآخه دارم میسوزم وای خدای بی نصیبان طاقتم ده ....



xaviandbaran

نوشته شده در سه شنبه 1391/05/10ساعت 1:5 توسط باران|

خدایادلم ازت گرفته خیلی هم گرفته گفتی بیادویدم امازمین خوردم گفتی پاشومن باهتم اماوقتی پاشدم تونبودی منوسپردی دست دوپای بشرنمات خدایابذارگله کنم تاآروم بشم تاجیگرسوختم حال بیادخدایاازت دل گیرم دل گیرم....................................

دارم میسوزم امافقط تومیدونی چقددارم آتیش میگیرم بیابیامنوببرفقط همین!

 

xaviandbaran

نوشته شده در سه شنبه 1391/05/03ساعت 23:27 توسط باران|

به نام او..........

سلام عشقم دیشب دوباره به اوج خیال  رفتم به همون جای که دیگه هیچ دردی ازفاصله بین مانیست به همون رویای کلبه آرامش جای که منو توروتاابدبرای هم نگه میداره همون جای که ماقرارباهم تجربه کنیم لمس کنیم عشق تن به تن رومفهوم نگاه تودروجودمن و من هم دروجودتوغرق رویا بدون دغدغه حس خطا توروتوآغوش پراززخم خودم جامیدم تاتومرحمی برای زخم های من باشی امشب شب تصویرعشق درون توتن به اوج رسیدبه همون جای که خداهم خودش به ماحق میده که باهم باشیم بدون فاصله هم دیگه روتداعی بکنیم یادگاری داشته باشیم که اگه یه وقتی اومدفصل خزون جدای یادمون باشه که یه روزی پراز حس تنهای به کنارهم فراخونده شدیم تاجای که شدیم رویای هم برای صبوری کردن برای احساس نگاه تازه به عشق. من خوشحالم که توباایمانت همسفره این راه پرپیچ وخم عشق من شدی ای کاش میشدفاصله هاصدای بی توبودن روتوگوش توفریادمیکردن طوری که توهم حس کنی که بدون من نمیتونی البته اینجاخودخواهی کردم من دلم میخوادتوهمیشه موفق باشی تامن حس کنم که تاوان سخت باتوبودن رودرست انتخاب کردم بیاتاابدکنارکلبه عشق چراغ راه ره گم کرده ها بتابیم مثل باران برای همه یکسان بباریم.. ..

 

 xaviandbaran

نوشته شده در یکشنبه 1391/04/11ساعت 23:23 توسط باران|

نه این باردیگه اشکال ازعینک هم نیست دیگه باپاک کردن هم درست نمیشه وهمچنان تارتارجلوی چشمانم تیروتارهمش لحظه رفتنت انتهای نگاهم روبه جاده تداعی میکنه امادیگه امیدی ندارم واس نگاهم. بایدقبول کنم نگاهم پیرشده ازبس به جاده چشم دوخته امامن به خودم وبه دلت قول دادم که تاآخرنفس کشیدن هم کناراین جاده منتظرت باشم توهم هروقت خواستی بیااماقول نمیدم که تااون وقت بتونی باروح آدماهاارتباط برقرارکنی !

 

 

xaviandbaran

نوشته شده در شنبه 1391/04/10ساعت 14:18 توسط باران|

توآغوش کدوم خوابی چراهرلحظه بیداری

چی باعث میشه یک لحظه منوتنهانمیذاری

تودنبال چی میگردی تودنیایی که من دارم

توی حالی که مجبورم ترودست توبسپارم

تودنبال چی میگردی به چی دلبستگی داری

تودنیایی که مجبورم به کوچ ومرگ اجباری

ضریح اشک میبوسی دل بغض تکون میدی

چرابااین سوالاتت جواب مرگ جون میدی

چراازچی گله داری اینم ازقسمت مابود

به ظاهررفتنی سادس ولی باطن معمابود

تلنگرمیزنی امابه باطن اکتفاکردی

تودنیای که اجباره تودنبال چی میگردی؟

امیدصبری

کاش باورم بشه که رفتی اماهرلحظه ی این نفس داره توروبه باورم میرسونه که هستی اماچرابافاصله توآشتی کردی منم ازاینجاته دل خسته ام فریادمیکنم تودنیای که اجباره تودنبال چی میگردی؟

 

xaviandbaran

نوشته شده در شنبه 1391/04/03ساعت 20:24 توسط باران|

دیگه بریدم !

کاش میشد این زندگی روزهای بی سرانجام رو عق زدکاش بشه بالااوردهرچی روزهای سخت این روزگاریاکاش بشه بازندگی هم دوئل کردباورت بشه یانه دیگه بریدم رسیدم به همون جای که ازش فاصله گرفته بودم که هرچی پل رسیدن به ناامیدی بی توبودن بودروخراب کردم که نکنه یه روزی بخوام ازش گذرکنم غافل ازاینکه توتوی این مدت تموم اون پل هاروتعمیرمیکردی اینجاست که باید داد بزنم و بگم :

خسته نباشی ................................................

 

 بزن زخم زبان از زهر پرکن استکانم را

که خود با دست خود بر باد دادم دودمانم را

بخواهم یا نخواهم سرنوشتم را پذیرفتم

پذیرفتم که تنها بگذرانم هفت خوانم را

شکایت از شکست ناجوانمردانه جایز نیست

که خود در آستین پرورده بودم دشمنانمرا

پشیمانم اگر نالیده ام از بخت نابختم

در اینجا هیچ کس حتی نمی فهمد زبانمرا

سراغ زنده مانی یا سراغ مرگ باید رفت

خداوندا چه مشکل طرح کردی امتحان مرا

 

 

 

 

 

شعرازالهام دیداریان

xaviandbaran

 

نوشته شده در شنبه 1391/03/27ساعت 17:39 توسط باران|

یه کم زوده بخوام قضاوت کنم که عوض شدی ، به خودم میگم شایدداریم دوره ای ازباهم بودن رونفس می کشیم که فاصله عین آغوش ، دوستت ندارم گفتن ها، مثل دوستت دارم .....................................................................................

شایداین جوری حس بودنت تاابدتوی ذهنم مثل سلام اولت جابگیره ،هروقت دلم تنگ میشه وشروع به ورق زدن لحظه های باتوبودن می کنم همه باورم اینه که توهم مثل من دل تنگ اون روزهای!نمی دونم داره باورم میشه یاخودموگول میزنم هرچی که هست هنوزم توی دلم توخونه داری وهربارباهرسلامت اوج میگیرم حتی اگه توبال وپرم نشی بازپریدن توهوای تورودوست دارم گاهی غم نبودنت وباپررنگ کردن لحظه های بودنت به باورعقلم میرسونم که بتونم سرپامنتظرت باشم که باورت نمیشه نبودنت کمرخم شده منوشکسته .ای خداخودت میدونی وهمین منوبسه !

 

 

xaviandbaran

نوشته شده در شنبه 1391/03/20ساعت 10:45 توسط باران|

الهی !

به درگاه آمدم ،بنده وار! خواهی عزیزدار، خواهی خوار،

ای مهربان فریاد رس ! عزیزآن کس کش باتویک نفس .

ای همه تو و بس ! باتوهرگزکی پدیدآمدکس ؟

 

سلام خداجون آره منم همون که همش گله میکنه همون بنده تنهای این عالم خاکیت ببین حتی توسلام کردن هم گله دارم چون دلم میسوزه چون داغ دارم خدایاتوازم دوری یامن ازتونمیدونم هرچی که هست دلم آروم نداره چقدسخت اینجانفس روتجربه کردن اینجاسرپاایستادن وبه تماشای بازی شطرنج روزگارکه ماهمیشه کیش و مات حرکاتش هستیم !ای دادخدایابیاکنارم بیاکه دلم تنگ !

xaviandbaran

نوشته شده در چهارشنبه 1391/03/17ساعت 12:49 توسط باران|

اینجام کنارزمان کنارخاطرات کنارهمیشه لابه به گذرزمان کنارتمام زخم های بی مرحم خودم اینجام به خیالم صبورصبوربی هیچ گلایه کنارشب نشسته ام وبازباستاره هاهم کلام خیال شدم اماتلخ تکراراین حکایت تکرارعادت تکرارسلام اجباری تکرارعذاب شنیدن واقعیت اززبون توهنوزم صدات توی سرم وتکرارش نابودم میکنه داغونم میکنه ودوباره تصویراینکه احساس میکنی همه چی سرجاش اماتوسرجات نیستی وتامیخواهی برگردی جایگاهتوپیداکنی طعم بودنت روحس کنی تانگاه میکنی میبینی که هیچی سرجایش نیست توسرجاتی وتازه میشه حکایت تسلسل اینکه اول مرغ بودیاتخم مرغ واینگونه پای فلسفه هم به دنیای غمگینت بازمیشه وهمه چیزاینقدساده سخت میشه که باورنمیکنی !

باورت بشه یانه احساس منودرگیراین کردی که اینجاکه هستم توی دلت واقعاهستم یافقط یه عادتم یه تکراروتابرسم به باورت هنوزخیلی راه مونده که نرفتم شایدهم اشتباه رفتم شایدبایدبرگردم به عقب شایدچیزی ازسردی امروزنگاهت توی گذشته لای خاطرات شناختن تجربه توجاگذاشتم که لفظ تلخ تواینقدسخت آتیشم میزنه شایدبایدبرگردم !

xavi&baran

نوشته شده در یکشنبه 1391/03/14ساعت 21:26 توسط باران|

دست به قلم شدم امانمیدونم برای کی مینویسم هرچی که هست این مهم که دارم مینویسم برای باورتوتوکه میگم خندم میگیره چون توحتی وقت هم نمیزاری بخونی یابانگاهت این وب رو منورکنی .ای دادروزهاازپس روزهاگذشت ومن توی هرلحظه ازاین انتظارفریادشدم اماگوش هیچ کس نشنیدبابادهم سفره شدم تاشایدفریادمنوبه دوش بکشه وبرسه به گوش توکه چقدبی تواین لحظه هاسختن بی تواینجاگذرهرثانیه ساعتی وگذرهرساعتی قرنی به حساب میادیاداین بیتهاکه فرستادی بخیرهنوزم آرومم میکنن.

چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم

به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمي خواهم

همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير

چنين شد حاصل عمرم...که جز مرگم نمي خواهم

 

xaviandbaran

نوشته شده در چهارشنبه 1391/03/10ساعت 18:6 توسط باران|

تو به من خنديدي و نمي دانستي


من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم


باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه


سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك


و تو رفتي و هنوز،


سالهاست كه در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم


و من انديشه كنان غرق در اين پندارم


كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

...........................................................

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي


پدرم از پي تو تند دويد


و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه


پدر پير من است


من به تو خنديدم


تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم


بغض چشمان تو ليك


لرزه انداخت به دستان من و


سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك


دل من گفت: برو


چون نمي خواست به خاطر بسپارد


گريه تلخ تو را


و من رفتم و هنوز


سالهاست كه در ذهن من آرام آرام


حيرت و بغض تو تكرار كنان


مي دهد آزارم


و من انديشه كنان غرق در اين پندارم


كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

.........................................................

دخترک خندید و


پسرک ماتش برد !


که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده


باغبان از پی او تند دوید


به خیالش می خواست،


حرمت باغچه و دختر کم سالش را


از پسر پس گیرد !


غضب آلود به او غیظی کرد !


این وسط من بودم،


سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم


من که پیغمبر عشقی معصوم،


بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق


و لب و دندان ِ


تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

 

و به خاک افتادم


چون رسولی ناکام !


هر دو را بغض ربود...


دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:


 

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

 


پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

 


" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

 


سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !


عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !


جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،


همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

 

این جدایی به خدا، رابطه با سیب نداشت

 

سلام نوشته بالاخیلی قشنگ حرف دلم رو زده امیدوارم روزی به این برسیم که عشق قربانی غرورماست ماکه مدعی بیش نیستیم اماکم کم عادت کردیم که بایدمحکم لح کنیم خاطراتمون روتا راحتر نفس بکشیم نمیدونم اماشایدتاابدحرفهای دلم برایت که روزی گفتی خوبه به دلت میشینددیگربرایت اهمیت نداشته باشدامامن هنوزم باسکوتم فریادمیکنم منوتو تاابد شایدبه کنارباورت برسد.............................................................................


 

xaviandbaran

نوشته شده در سه شنبه 1391/03/02ساعت 18:40 توسط باران|

گفت من مستسقیم آبم کشد

گرچه می‌دانم که هم آبم کشد

هیچ مستقسقی بنگریزد ز آب

گر دو صد بارش کند مات و خراب

گر بیاماسد مرا دست و شکم

عشق آب از من نخواهد گشت کم

گویم آنگه که بپرسند از بطون

کاشکی بحرم روان بودی درون

خیک اشکم گو بدر از موج آب

گر بمیرم هست مرگم مستطاب

من بهر جایی که بینم آب جو

رشکم آید بودمی من جای او

دست چون دف و شکم همچون دهل

طبل عشق آب می‌کوبم چو گل

گر بریزد خونم آن روح الامین

جرعه جرعه خون خورم همچون زمین

چون زمین وچون جنین خون‌خواره‌ام

تا که عاشق گشته‌ام این کاره‌ام

شب همی‌جوشم در آتش همچو دیگ

روز تا شب خون خورم مانند ریگ

من پشیمانم که مکر انگیختم

از مراد خشم او بگریختم

گو بران بر جان مستم خشم خویش

عید قربان اوست و عاشق گاومیش

گاو اگر خسپد وگر چیزی خورد

بهر عید و ذبح او می‌پرورد

گاو موسی دان مرا جان داده‌ای

جزو جزوم حشر هر آزاده‌ای

گاو موسی بود قربان گشته‌ای

کمترین جزوش حیات کشته‌ای

برجهید آن کشته ز آسیبش ز جا

در خطاب اضربوه بعضها

یا کرامی اذبحوا هذا البقر

ان اردتم حشر ارواح النظر

از جمادی مردم و نامی شدم

وز نما مردم به حیوان برزدم

مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حملهٔ دیگر بمیرم از بشر

تا بر آرم از ملایک پر و سر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم

آنچ اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گویدم که انا الیه راجعون

مرگ دان آنک اتفاق امتست

کاب حیوانی نهان در ظلمتست

همچو نیلوفر برو زین طرف جو

همچو مستسقی حریص و مرگ‌جو

مرگ او آبست و او جویای آب

می‌خورد والله اعلم بالصواب

ای فسرده عاشق ننگین نمد

کو ز بیم جان ز جانان می‌رمد

سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان

صد هزاران جان نگر دستک‌زنان

جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز

آب را از جوی کی باشد گریز

آب کوزه چون در آب جو شود

محو گردد در وی و جو او شود

وصف او فانی شد و ذاتش بقا

زین سپس نه کم شود نه بدلقا

خویش را بر نخل او آویختم

عذر آن را که ازو بگریختم

برای باور تو منو تو تاابداین وب به کمارفت . منوتوتاابدبرای باورتوازسکوت من .................................


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/07ساعت 20:19 توسط باران|

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم ، بی تو من اسیر دست آرزو های محالم

یاد من نبودی اما من بیاد تو شکستم، غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش

وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش

اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد، میشه تو آتیش عشقت گر گرفتن بلد شد

اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش

تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش

 

رفتی ویادت هم نیست که شایدکه نه حتمایکی اینجابدون تونمیتونه نفس بکشه واگه هنوزم نگاهم به راه به امیداینکه شایدشایدخدارحمی به دل توبیارکه یادت بیفته یه روزی اون دلوبه من دادی چقد دل تنگتم ای کاش بدونی و باور کنی که بدون تو کم آوردم.

ای خداباورم نمیشه هنوزم  ..................................................................................

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت 10:23 توسط باران|

برو اگه میخوای بری ،
دلت نسوزه واسه من !!
اینجوری که کلافه ای
بد تره خب ، دل رو بکن !!
بکن دل و از این همه خاطره های روی آب
فک کن ندیدی ما همو حتی یه بارم توی خواب
راحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من !!
اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دل بکن ..
من که نمی میرم ،اگه بخوای تو از اینجا بری
چون میدونستم که تو از اول راه مســـافری !!
شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی
سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری
غصه ی راهمو نخور ، شاید همینجا بمونم
شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم
رحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من
اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دلو بکن
شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی
سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری
غصه ی راهمو نخور ، شاید همینجا بمونم
شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم،
شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03ساعت 13:52 توسط باران|

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.
اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

به پیش او دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.
به نجوایی صدایم کن. بدان اغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

 

 xaviandbaran 

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/30ساعت 20:41 توسط باران|

تو به من احتیاج داری و
من خسته م از تو بفهم درکم کن
فکر نکن دست و پاتو می بندم
تو خودت مرد باش ترکم کن

دیگه این عشق نیست دیوونه
وقتی قلبت برام نمی لرزه
چشمتو رو به هر دومون وا کن
این یه عادت چقدر می ارزه

هی نگو با تو من عوض میشم
نگو میشه به عشق برگردم
جلوی کی دروغ می بافی
بچه من با تو زندگی کردم

هر دو تامون مثل یه کوه یخیم
همه چی بین ما دوتا سرده
به دلت شک نکن عزیز دلم
دیگه اون عشق بر نمی گرده
خودتم باورت نمیشه ولی
بی منم میشه قصه رو سر کرد
وقتی عادت کنی به تنهایی
خیلی چیزا رو میشه باور کرد

هی نگو با تو من عوض میشم
نگو میشه به عشق برگردم
جلوی کی دروغ می بافی
بچه من با تو زندگی کردم

حکایت این روزهای توبامنه چقدشبیه روزگارماست این شعر!

 کم کم ز یادت میروم این روزگارورسم اوست این جمله راباتلخی اش صدبارتضمین میکنم!  

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/28ساعت 17:46 توسط باران|


Design By : Pichak